رضا قلى خان ( هدايت )

761

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

نيز كويند و هود و انباغ نيز كويند بتازى فقره و بهندى سوت و سو كن نامند رودكى كفته چه نيكو سخن كفت يارى به يارى * كه تا كى كشيم از خسر ذلّ و خوارى فخرى كفته اكر چه خصم بودند ازو فاقش * دم يارى زند يارى به يارى يازيدن بمعنى كشيدن و آهنك كردن و نمّو نمودن و دست دراز كردن آمده انورى كفته كر ابر نه دردا يكى طفل شكوفه است * يازان سوى او از چه كشاده است دهان را ناصرخسرو كفته اى شب يازان چو ز هجران طناب * علّت خوابى و ترا نيست خواب اى شب هجران چو يازان طناب بهترى بود نزارى قهستانى كفته بميدان بر فلك كر ياز كردى * كمر شمشير و جوزا باز كردى ياس مخفف ياسمن است و آن كلى است سفيد و خوشبوى و او را ياسم با ميم در آخر نيز كويند و بهترين آن ياس مشهور بچنبلى است امّا چنبلى مربوط نيست بلكه چنپى صحيح است منوچهرى كفته كبكان درى عاليه در چشم كشيدند * سروان سهى عبقرى سبز خريدند بادام بنان مقنعه بر سر بدريدند شاه اسپرمان چپنى در زلف دميدند و آن را ياسمين برّى و و ياسمون نيز كويند صاحب مخزن چنپلى ضبط كرده و به عربى نام آن را ظيّان بفتح ظا و ياء مشدد و الف و نون نوشته‌اند ياسان بر وزن ساسان بعقيده پارسيان پيغمبر چهارم است از مه‌آباد و پيش از كلشاه و كيومرز بوده در دساتير نامهء هست به زبان غريب كه كويند زبان آسمانيست و بر او نازل شده و در رسالات پارسيان نيز از تحقيقات حكمتى او سخنان بسيار است و الله اعلم ياسج بكسر ثالث بر وزن خارج تير را كويند خاقانى كفته دى ياسجى ز تركش جانانت كمشده * دل را شكاف و ياسج او در ميان طلب چنان كه مجير بيلقانى كفته ياسجى كز غمزه چشم يك اندازش برفت * كرچه از دل بكذرد پيكانش در بر بشكند و آن را ياسيج نيز كفته‌اند چنان كه منوچهرى كفته عجب دل‌تنك و بيمارم * ز حد بكذشته تيمارم تو كوئى در جكر دارم * دو صد ياسيج كركانى و از اين بيت سيف اسفرنكى معنى پيكان نيز فهميده مىشود كه كفته ياسج آه دل آلوده خود را هر شب * راست كرده بسر تير سحر بربندم چون تير سحر كنايه از آه سحرى است بمعنى تير درست است ياسه و ياسا و ياسون بمعنى طرز و طور و حكم و قرارداد چنكيز خان مغول بوده چنان كه پوربهاى جامى كفته برخصت دام منصب ساختند احكام ايمان را * مقدم كرده بر اخبار قرآن ياسه خان را و غريب است كه در فرهنكهاى جهانكيرى بمعنى آزر و اين بيت را شاهد آورده‌اند و يا سه خان را يا سه جان نوشته‌اند و اصل اين لغت تركى مغولى است ولى شعرا در فارسى آورده‌اند مانند يرليغ كه در اصل يارليغ است و يرغوى نيز بمعنى فرمان و حكم آمده چنان كه حافظ كفته حافظ از واعظ نترسد مى بيار * بلكه از يرغوى سلطان نيز هم حكيم نزارى كفته يا سه شد ور جهان بيرلغ خان كه كنند از قتال كوته چنك * هيچ‌كس را نيازرند مكر زير و زارى برآورند ز چنك چشم برهم زند ز تيهو باز * چنك كوته كند ز عزم پلنك و ترتيب‌دهنده صفوف سواران را به اين مناسبت يا ساول كويند يافته قبض وصول و حجت را كويند چنان كه سلمان كفته دستت ارزاق خلايق بر سبيل تقدمه داد و بستد تا بروز حشر از ايشان يافته و درين شاهد يافته تامّل است يافر بمعنى بازيكر بفتح فا و كسر هر دو كفته‌اند يافه بر وزن نافه و ياوه به وزن ساده هر دو بمعنى كمشده و هرزه و بيهوده آمده شمس طبسى كفته كو يافه شو قلاده سيمين آسمان * نور كف خجسته او زيور تو باد خاقانى كفته نافه را كيمخت رنكين سرزنشها كرد و كفت * نيك بدرنكى ندارى صورت زيباى من نافه كفتن يافه كم كو كايت معنى مراست * اينك اينك حجت كويادم بوياى من ياكند با كاف مفتوح بمعنى ياقوت است شاكر بخارائى كفته كجا تو باشى كردند بيخطر خوبان جمست را چه خطر هركجا بود يا كند حكيم طرطرى هندوستانى كفته پندى دهمت كه باشد آن پند * خوش تر ز هزار لعل و ياكند همانا ياقوت معرّبست در قرآن مجيد نيز آمده و آن جوهريست معروف و از دو موضع حاصل مىشود يكى سيلان كه جزيرهء سرانديب كويند و طول و عرض آن را چند فرسخ نوشته‌اند و ياقوت بر چهار لون است سرخ و كبود و زرد و سفيد و بهترين آنها ياقوت رمّانى است صاحب جواهر نامه نوشته چون به بيست قيراط رسد دو هزار اشرفى قيمت آنست و كويند دارنده ياقوت بطاعون و و با مبتلا نكردد چنان كه خاقانى در صفت شراب كفته دفع و بارا جام شه ياقوت كردار آمده يال بمعنى كردن بود چنان كه حكيم على اسدى كفته كمند و كمانى فكنده ببال * يكى كرزهء بر نهاده بيال فردوسى كفته سپهبد بر و يال جنكى كرفت * برآورد و زد بر زمين اى شكفت سوزنى كفته هركه روى از طوع شاهنشاه برتابد به قصد * تيغ قهر شاهشان چون طوق كرد يال باد و موى كردن اسب و استر و خر معروفست و آن مويال بوده مو را حذف كرده يال كويند يالمند عيالمند را كويند سوزنى كفته ضعيفم يالمندم تنكدستم